| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
از همه دست کشیدم تا تو تنها باشی در قلبم
چشم برروی همه بستم تا تو باشی همه کسم
تو آغاز فصل عشقی ، آغاز نفسهایم
تو همانی که درمان کردی زخمهای کهنه ام را
تو همانی که زیرو رو کردی تمام وجودم را
تو در کویر دلم باریدی و در غروب تنهایی هایم طلوع کردی
تو تمام آنچه که نیاز داشتم را به من هدیه کردی
نیاز من فقط تو بودی ، تا دور کنی مرا از همه آنهایی که از نزدیک هم نمیتوان دید
فکر میکنم تو را قبل از آشنایی میشناختم،
تو همان (تو) در عاشقانه هایم بودی
اینجا سرزمین ماست ،
تکه کلاممان شده است ، تسلیت تسلیت ،
چه ساده میگذریم از آن مترسک بی شخصیت
حاکمان غرق هستند در گناه و معصیت
خیلی خسته ایم ، از روزهایی که گذشت ، چه قلبهایی که شکست ،
یک سو آدمهایی که پرواز میکنند به آن سوی دنیا ، یک سو میخندند از آنها ،آدمهای روسیاه
این سو، عروسکی از دنیا رفته، بدجور اشک در چشمانش حلقه بسته
اینجا سرزمین من است ، اما حال و روزش این نبود
این روزهاجز دروغ و نیرنگ چیزی در خاطرمان نبود
خسته ایم از وعده هایی که بر باد رفت ، ازآن زخم خورده ای که تنها رفت...
اینجا سرزمین ماست ، اما نمیدانم در این میان، خدا کجاست؟
حالم را خوب میکنی ، تو تمام خستگی ها را از تنم دور میکنی
وقتی در آغوشمی رهایم نمیکنی ،
تو زندگی ام را از این رو به آن رو میکنی
من اگر در دل کویرم ، تو مرا دریایی میکنی
تو که میدانی عاشق بارانم ، همیشه با آمدنت روزهایم را بارانی میکنی
اگر بخواهم یک خط از عشق بنویسم ، تو عشق را یک کتاب رویایی میکنی
گاهی اگر گوشه ای از زندگی ام سیاه ماند، تو تمام آن را پر از زیبایی میکنی
من میگویم عاشقتم ، تو با چشمانت مرا دیوانه میکنی
تیکه گاهم باش ، تمام نگاهم رو به سوی انتهای دل توست
نمیخواهم اسیر تنهایی شوم ، نمیخواهم گرفتار یک عشق توخالی شوم
سرپناهم باش در زیر رگبار بی محبتی ها ، گاهی وقتها دلم میگیرد ،
بهانه ای برای آرامشم باش
گاهی خسته و دلتنگ میشوم ، تو بیا و همدمم باش
در آسمان دلم تاریکیست ، ماه من ،چشمانت را باز کن
بیا و طلوع شبهایم باش...
بی دلیل دلگیر میشوم ، بی هوا درگیر تنهایی میشوم ،
بی گمان وقتی تو باشی من پر از عشق و امید میشوم
پاییز رفت و خاطراتش به جا ماند ، آن برگ های زرد و وفای شبها ،
نم نم باران و غروب عاشقان
نفسهای آخر پاییز که میرسد ، دلتنگی باز می آید ،
دوباره دلم هوای قدم زدن ها میکند و خاطرات به سراغم می آید
چه بی صدا می آید و غوغا میکند و تنها میرود،
بعد از آن نوای تلخ زمستان در پشت پنجره دلها صدا میزند
برای من که غرق در پاییزم ، غروبش پر از حسرت است....
در باورم نیست که پاییز دوباره از کنارم رفته است...
دوباره یک سال انتظار ؟ تمام دلخوشی من همان نیمکت و همدمم برگهای خسته بود
تمام دلخوشی ام خزانی بود که باورم داشت ، همراه با دلم بود و همصدا با نفسهایم