عشق _ غوغای عشق در دفتر عشق

عشق _ غوغای عشق در دفتر عشق

عشق؛دفتر عشق؛مهدی لقمانی؛متنهای عاشقانه
عشق _ غوغای عشق در دفتر عشق

عشق _ غوغای عشق در دفتر عشق

عشق؛دفتر عشق؛مهدی لقمانی؛متنهای عاشقانه

تو همان عشق

از همه دست کشیدم تا تو تنها باشی در قلبم

چشم برروی همه بستم تا تو باشی همه کسم

تو آغاز فصل عشقی ، آغاز نفسهایم

تو همانی که درمان کردی زخمهای کهنه ام را

تو همانی که زیرو رو کردی تمام وجودم را

تو در کویر دلم باریدی و در غروب تنهایی هایم طلوع کردی

تو تمام آنچه که نیاز داشتم را به من هدیه کردی

نیاز من فقط تو بودی ، تا دور کنی مرا از همه آنهایی که از نزدیک هم نمیتوان دید

فکر میکنم تو را قبل از آشنایی میشناختم، 

تو همان (تو) در عاشقانه هایم بودی

سرزمین سیاه

اینجا سرزمین ماست ،

تکه کلاممان شده است ، تسلیت تسلیت ، 

چه ساده میگذریم از آن مترسک بی شخصیت

حاکمان غرق هستند در گناه و معصیت

خیلی خسته ایم ، از روزهایی که گذشت ، چه قلبهایی که شکست ، 

یک سو آدمهایی که پرواز میکنند به آن سوی دنیا ، یک سو میخندند از آنها ،آدمهای روسیاه

این سو، عروسکی از دنیا رفته، بدجور اشک در چشمانش حلقه بسته 

اینجا سرزمین من است ، اما حال و روزش این نبود

این روزهاجز دروغ و نیرنگ چیزی در خاطرمان نبود

خسته ایم از وعده هایی که بر باد رفت ، ازآن زخم خورده ای که تنها رفت...

اینجا سرزمین ماست ،  اما نمیدانم در این میان، خدا کجاست؟ 

مرا دیوانه میکنی

حالم را خوب میکنی ، تو تمام خستگی ها را از تنم دور میکنی

وقتی در آغوشمی رهایم نمیکنی ،

 تو زندگی ام را از این رو به آن رو میکنی

من اگر در دل کویرم ، تو مرا دریایی میکنی

تو که میدانی عاشق بارانم ، همیشه با آمدنت روزهایم را بارانی میکنی

اگر بخواهم یک خط از عشق بنویسم ، تو عشق را یک کتاب رویایی میکنی

گاهی اگر گوشه ای از زندگی ام سیاه ماند، تو تمام آن را پر از زیبایی میکنی

من میگویم عاشقتم ، تو با چشمانت مرا دیوانه میکنی



آخرین سرپناه

تیکه گاهم باش ، تمام نگاهم رو به سوی انتهای دل توست

نمیخواهم اسیر تنهایی شوم ، نمیخواهم گرفتار یک عشق توخالی شوم

سرپناهم باش در زیر رگبار بی محبتی ها ، گاهی وقتها دلم میگیرد ، 

بهانه ای برای آرامشم باش 

 گاهی خسته و دلتنگ میشوم ، تو بیا و همدمم باش

در آسمان دلم تاریکیست ، ماه من ،چشمانت را باز کن 

 بیا و طلوع شبهایم باش...

بی دلیل دلگیر میشوم ، بی هوا درگیر تنهایی میشوم ، 

بی گمان وقتی تو باشی من پر از عشق و امید میشوم


پاییز رفت

پاییز رفت و خاطراتش به جا ماند ، آن برگ های زرد و وفای شبها ، 

نم نم باران و غروب عاشقان

نفسهای آخر پاییز که میرسد ، دلتنگی باز می آید ، 

دوباره دلم هوای قدم زدن ها میکند و خاطرات به سراغم می آید

چه بی صدا می آید و غوغا میکند و تنها میرود،

 بعد از آن نوای تلخ زمستان در پشت پنجره دلها صدا میزند

برای من که غرق در پاییزم ، غروبش پر از حسرت است....

در باورم نیست که پاییز دوباره از کنارم رفته است...

دوباره یک سال انتظار ؟ تمام دلخوشی من همان نیمکت و همدمم برگهای خسته بود

تمام دلخوشی ام خزانی بود که باورم داشت ، همراه با دلم بود و همصدا با نفسهایم