X
تبلیغات
زولا

مرحمی برای دلم

دوشنبه 25 تیر 1397
درد دل کم نیست در دلم، دلم پر از شکوه است گلم
قصه تمام شد و باز هم رفتیم سر خط ، گلایه از زندگی تا چه حد؟
گاهی که دلم میگیرد ،بی اختیار به سراغ تو می آیم ،
شاید مرحمی برای تنگی نفسهایم باشی
و چه آرزویی زیباتر از این که با من قدم بزنی و من هم از دلم برایت بگویم
بگویم که بی تابم ، سخت میگذرد ، اما ناچارم ،
تا پای جان بخاطرت ،در برابر تمام این لحظه های نفسگیر میمانم
در این هوای دلگیر ، بیا و این دستهای خسته را بگیر ، تو فقط یک بار بگو برایم بمیر....

راه من و تو

پنج‌شنبه 14 تیر 1397
مرا در آغوش بگیر ، بگذار همه بدانند ، دنیای من کجاست
رها میشوم در وجودت ،جایی که برایم دنیایی از آرامش است
تو بهانه ای برای ادامه نفسهایم ، تو فرشته ای برای این دل بی پناهم
شبهایی بود که از دلتنگی ات خواب نداشتم، و اینک از شوق داشتنت در آغوشت خواب ندارم
بیا با هم عهدی ببندیم ، کتاب تلخ تنهایی ها را برای همیشه ببندیم ،
 بیا تا با هم بخندیم تا رها شود هر چه غصه در دلهاست،
 تا بسوزند هر چه خاطره در گذشته هاست ، تا بمیرند لحظه های دلگیر ،
 تا نیاید هیچگاه روزهای نفسگیر، تا همین راه عاشقی را ادامه دهیم،
و آخر سر با هم برسیم به آخر خط ،و از عشق هم بمیریم....

فریاد بی هوا

پنج‌شنبه 7 تیر 1397
زمانی سراغم را میگرفت که کسی را نداشت
زمانی مرا دوست داشت که دلش جای دیگری نبود
و من دلگیرم  از اینکه نمیتوانم از تو دلگیر باشم
من مانده ام و خاطراتت ، چه کنم با یاد تو و آن برزخ چشمانت
خواستم فراموش شوی از یادم ، من هم مثل عشقت سرگردان در این بادم
هیچوقت نبودی به یادم ، من تنها بی تو آزادم
رها از همه چیز ، از دلتنگی ها ، از حسرت و اشکها
آمده ام به جایی که جز من دلم با من است ، تا فریاد بزنم دوستت دارم ،
برای تویی که قرار نیست بفهمی حس درون فریادم را....

قصه ما

پنج‌شنبه 31 خرداد 1397

خسته ام ، در گوشه ای نشسته ام ؛ به این سکوت و خلوت تنهایی دل بسته ام

مثل شمع سوختم و آب شدم و او در کنارم نبود ، ای دنیا کجا میروی ، این رسمش نبود

نیستی ، نمیبینمت ، ندارمت ، اما خاطره هایت را دنبال میکنم، گاهی اوقات نیز تو را یاد میکنم

به رسم دلشکستنهایت ، دلم را سرزنش میکنم ، برای سادگی اش ، مینشینم در گوشه ای و گریه میکنم

ما که هر چه دویدیم ،نرسیدیم ، قصه ما تمام شد و کلاغ قصه ها هم به خانه اش و رسید و دید ویرانه است

به جایی رسیده ام ، که نمیدانم کجاست، حدس میزنم رو به سوی آن دنیاست ، دنیایی که سرزمین قصه ماست...

 

دریای احساس

پنج‌شنبه 24 خرداد 1397
بودنت را دوست دارم وقتی کنارم نشسته ای و محو چشمهایم هستی
آن لحظه حس میکنم تمام احساس تو به سوی من است وبه کسی جز من فکر نمیکنی
و من ساده تو را به دست نیاوردم که ساده از تو بگذرم،
کجا بهتر از دل مهربان تو؛کجا زیباتر از سرزمین چشمهای تو
اگر دلت گرفت در من قدم بزن تا برایت همسفری باشم بی انتها
در میان احساسم گشتم تا به زیباترین کلام که لایق تو باشد برسم ،
رسیدم به قلب تو  و دیدم تو همه وجودم را فرا گرفته ای
چه کنم دست خودم نیست دیگر ، دست تو است ، که همراهی کنی قلبم را
دریای خیال تو همیشه طوفانی از احساس است و من هم همیشه غرق در احساست
فهرست
مهدی لقمانی در فیس بوک

آرشیو متن های مهدی لقمانی
آخرین نوشته های دفتر عشق
تعداد بازدیدکنندگان
تعداد بازدیدکننده های دفتر عشق