X
تبلیغات
رایتل

قصه آغوشت

سه‌شنبه 13 مهر 1395
قصه آغوشت

در کنارت ، در آغوشت ، میخوانم قصه عشق را....
قصه عشقی بی پایان ، تصویری از دو یار ، میخوانم برایت از یک عشق ماندگار....
نمیخواهم زمان بگذرد ، آغوشت خستگی های زندگی را از تنم رها کرده است
آغوشت تمام غم ها را از دلم بیرون کرده و غرق
در آرامشی شده ام که با تمام وجودم حسش میکنم...
آغوشت مرا رها کرده از همه چیز ، نمیدانم شب است یا روز ،
نمیدانم خوابم یا بیدار، آری همینجا هستم در قلب یک یار....
یاری که همیشه همراه و همدمم بوده ،
در زندگی برای مثل نفس ، نیاز همه لحظه هایم بوده....
قلبم با قلب تو یکیست ، یک لحظه رها شویم از هم ، جای ما دیگر در این دنیا نیست....
نفسهای من تو هستی ، دلت بگیرد ، نفسم میگیرد و اینجاست که چشمایم بارانی میشود...
در کنارت ، در آغوشت ، تپشهای قلبت را میشنوم ، که همچو ترانه مهربانیست...
نه عادت است داشتنت ، نه نیاز است بودنت ، شرط بودنم در دنیاست ، با تو بودن....
چشمهایمان را بسته ایم ، آنگاه که در آغوش هم اسیریم و سکوت در بین ماست ،
ما هر دو میشنویم که قلبهایمان با هم میگویند دوستت دارم، دوستت دارم ، دوستت دارم...

فهرست
مهدی لقمانی در فیس بوک

آرشیو متن های مهدی لقمانی
آخرین نوشته های دفتر عشق
تعداد بازدیدکنندگان
تعداد بازدیدکننده های دفتر عشق